تبليغاتX
یادداشت های یک زن نامریی

یادداشت های یک زن نامریی

عشق ، ازادي و وطن


اين روز را به مادرم تبريك ميگويم نه به خاطر مهر و محبت مادرانه اش و نه به خاطر صفا و صميميتش و نه به خاطر حمايتها و پشتيباني هايش ، كه اينها را مثل همه مادرها ، به  سبب مادربودنش ارزاني ميكرد .

این روز را به مادرم تبریک میگویم تنها و تنها به این خاطر , كه به من ياد داد روي پاهايم خودم بايستم و براي به دست اوردن ، بدون نياز به ديگران بجنگم ....

و امروز اين بزرگترين و ارزشمندترين دارايي زندگي من است ...



+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط بهار  | 


تازه از فرنگ برگشته بود , رفته بود برای زایمان دختر وسط . فکر می کردم حالا که مرتب به سرزمین یانکی ها سفر می کند باید خیلی سرحال و قبراق باشد در حالیکه نبود . اشتباه فکر می کردم . زیر چشمانش کبود بود و چروکهای عمیقی کنار شقیقه هایش دیده می شد . پوستش تیره شده بود و صدایش کلفت . با این حال هنوز هم می شد پشت تمام اینها برق چشمهای مهربانش را دید . هنوز هم مثل یک تابلو زیبا بود . دوستش داشتم . خاطرات زیادی با او داشتم . اسمم را او انتخاب کرده بود . وقتی به دنیا آمدم به مادرم گفته بود اسمش را بگذار بهار تا همیشه سبز باشد . مادرم خندیده بود و اسمم شده بود بهار . جنگ که شد همگی فرار کردند و رفتند به شهری دیگر . پدرشان یک خانه بزرگ خرید و هر خانواده یک اطاق گرفت و رختخواب قرضی اش را گذاشت در آن . چیز دیگری هم نداشتند . همه زندگی شان مانده بود زیر بمب و خمپاره های صدام . صدام همان کسی که چند سال بعد او را مثل سگ از یک مخفیگاه زیرزمینی بیرون کشیدند . آه ِ همه مردم جنوب دامنش را گرفت . بگذریم . خانه را تقسیم کردند . اطاق اول را که بزرگتر بود پدر و مادر برداشتند با فرزندان مجرد . اطاق های بعدی هم رسید به فرزندان متاهل . سه جفت نوعروس و نوداماد . در آن غروبهای غمگین با حس گنگی توام با جنگزدگی و غربت روی ایوان خانه می نشستند و خورشید را نگاه می کردند . جنگزدگی از آن حسهاییست که همه آدمها تجربه اش نمی کنند . فقط سهم بعضی ها می شود و آن هم در بیشتر اوقات فقط برای یک بار . انگار خدا می داند که همان یک بارش هم کمرشکن و تحمل ناکردنیست . گاهی فکر میکنم چقدر دردناک است ماه عسلت تمام شده و نشده در به در این شهر و آن شهر شوی . با خودم فکر کردم شاید این غم مرموز از آن روزها با او مانده است اما وقتی به پدر و مادرم و دیگرانی که می شناسم فکر کردم , نظرم تغییر کرد . همگی آنها از آن گذر شوم پریده بودند . درد جنگ هم مثل همه دردها با گذر زمان فراموش می شود . هر چند جای زخمهایش تا آخر عمر باقی می ماند . اگر دهها خانه هم عوض کنی قاب عکس رفتگانت از این دیوار به آن دیوار منتقل میشود . پدرم هنوز هم در هر جمعی راجع به سرمایه گذاری های بر باد رفته اش حرف می زند . مادرم همچنان  افسوس جعبه جواهراتش را می خورد که با خودش نبرد . مادربزرگم همچنان راجع به برادر نامردش حرف می زند که تصمیم داشت پشت وانتش را به جای آدم با وسایل خانه  پر کند . هنوز هم وقتی به آن صحنه فکر می کنم دلم می لرزد . پشت وانت زن ها و بچه ها را نشاندند و مادرم تنها رفت چون جایی برای پدرم نبود . او ده ساعت را بی وقفه گریسته و پدرم نزدیک به دویست کیلومتر را پیاده راه رفته است .

قرار نبود از جنگ بگویم قرار بود از درد های زنی بگویم که با وجود تمام آدمهای اطرافش تنهاست . زنی که هر روز شکنجه می شود اما هنوز هم کمرش صاف است و شانه هایش محکم . زنی که ذاتا مغرور است و این دردها برای آدم های مغرور غیر قابل تحمل تر است چرا که عادت ندارند سفره دلشان را اینجا و آنجا بگشایند و با حرف زدن , اندکی تسکین برای خودشان بخرند . زنی که در پنجاه سالگی لحظه به لحظه بدنش می لرزد , روز به روز قلبش فشرده تر می شود . ماه به ماه قرصهایش رنگارنگ تر می شوند و سال به سال بر دردهایش افزوده می شود . زنی که گاهی به اندازه یک نوزاد , ناتوان و درمانده می شود ولی هنوز هم مثل یک کوه استوار است و هرگز عجز و لابه نمی کند ...  

زنی که اسیر خشونت خانگی است و چقدر این داستان تلخ است تلخ است تلخ است ...



+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

 

اگر قرار باشد زندگی را به دو بخش تقسیم کنند یک بخش آن خود زندگی است و بخش دیگر مرگ . یک سوی آن عمری است که دارد می رود و سوی دیگر عمری که دارد می آید . این طرف نفسهایی هستند که نیامده میروند و  آن طرف نفس هایی که ... نمیدانم .

بالای یک بلندی بودم گویی در بخش دوم زندگی . آن طرف پل . اول گمان کردم لبه یک پرتگاه هستم  اما همین که گردی چشمهایم حرکت کرد فهمیدم بالای یک آسمان خراش بلند هستم . جایی که ابرها سیاهتر از روی زمین هستند و دنیا بی نهایت کوچک تر . جسارتم که بیشتر شد نگاهم را به سمت پایین چرخاندم . چشمهایم سیاه شد و سرم گیج رفت . آن لبه کنار پنجره به طور حیرت آوری باریک و کوتاه بود . تکیه گاهی غیرمطمئن و نا امن . پاهایم را متمایل کرده بودم چرا که به اندازه طول آنها فضا نبود . طولی به اندازه یک پا با سایز 39 . حداکثر 22 سانتیمتر . با انگشتهای خم شده و ناخنهای بی رنگ . معلق در ارتفاعی بلند . احساس بی وزنی می کردم و باکسهای مکعب شکل اطرافم همه آسمان خراشهایی بودند مخوف که وحشیانه به فضا حجم می دادند . زمین سراسر پوشیده از اتومبیلهایی تیره رنگ بود که از آن ارتفاع ,  کوچکتر از قوطی های کبریت به نظر می آمدند . هوا لحظه به لحظه تاریکتر شد و ابرها به زمین نزدیکتر شدند . آنقدر نزدیک شدند که مه تمام نگاهم را پر کرد . چشمهایم از حجم ابر اطراف , خیس و اشکبار شده بود . چند لحظه بعد دیگر جایی را ندیدم . نفهمیدم از بستن چشمهایم است یا از کور شدن تدریجی . دیگر نه پاهایم را حس کردم و نه دستانم را . همه چیز رو به تمام شدن می برد و من در خلسه ای عمیق فرو می رفتم . در آخرین واکنش , صورتم را به سمت پنجره پشت سر , گرداندم . بدنم را تا انجایی که میشد چرخاندم و گونه هایم را به شیشه پنجره چسباندم . صورتم همانند ژلی بی شکل که درون مایعی لزج فرو می رود , درون قاب پنجره حل شد . چشمهایم را گشودم . نورهای نارنجی رنگی در گوشهء اطاق می رقصیدند . چندین بار پلک زدم تا فهمیدم نورها مربوط به هیزم هایی هستند که درون شومینه در حال سوختند . نورهایی که به من فهماندند زمستان جاری است درحالیکه من با یک پیراهن حریر سفید بر فراز یک آسمان خراش بلند ایستاده ام و سرما را احساس نمی کنم . مثل نوزادی ضعیف که مادرش را در بر میگیرد , پنجره را در آغوش کشیدم . دستهایم را باز کردم و گونه هایم را به شیشه چسباندم . کف دستهایم و نوک زانوهایم به پنجره قفل شد . نمی دانم چقدر به همان حالت ماندم . زمان مفهوم خود را از دست داده بود و من توان خود را . آیا دنیا دارد پایان می گیرد یا من هستم که در حال تمام شدنم ؟ آیا می شود تا ابد به این پنجرهء آهنی چسبید و به این ارتفاع فکر نکرد ؟ بهتر نیست دستهایم را باز کنم و همانند یک شوالیه جسور , قبل از اینکه بدنم مرا تسلیم کند , شجاعانه مرگ را بپذیرم ؟ یا این یک کار یعنی مبارزه نکردن و تسلیم شدن ؟ نمیدانستم . من با یک پیراهن حریر سفید و با پایی با سایز 39 و با موهایی پریشان بر بلندای یک آسمان خراش شیشه ای ایستاده ام و همچون گذشته درگیر افکار پیچیده خود هستم . از فکر کردن خسته شدم . آرام بر روی لبه خیس پنجره چرخیدم و رو به دنیا ایستادم . مردمک چشمهایم به قدری باز شد گویی می خواهد تصویر دنیا را برای همیشه در خاطرش ثبت کند . بدروری با شکوه با هر آنچه که هست . با هر آنچه که بود . با تمام چیزهایی که داشتم و دوست نداشتم و آنها که نداشتم و می خواستم . آیا این لحظه پایان همه چیز است و روح من چند لحظه بعد در قالبی جدید در گوشه ای دیگر از دنیا متولد میشود؟

زمان آن رسیده بود که جوابم را از دنیا بگیرم . دستهایم باز کردم و همانند پری که با باد می رقصد در آسمان  رها شدم ...     

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 8:47 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

 

میلاد تو یادآور روزهاییست که بر ما رفت , روزهایی که هنوز هم برای ما هست . تولد تو شکفتن شکوفه ای نو بر تن زندگی ماست در روزی که روز عشق است و روز آزادی و تو این قدر خوبی که امروز روز توست . روزی که تو در انتظار بهار هستی و بهار چشم به راه توست .  

عاشقانه رها باش که بهار از راه خواهد رسید بهترین زاده برای من . عاشقانه رها باش ...

 

تولدت مبارک  همراه همیشگی من .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 11:34 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

 

عروسی آرش بود . آرش را تمام ورودی های ۷۸ به بعد می شناسند . همان روز خسته از سفر رسیده بودیم و در شش و بش رفتن یا نرفتن بودیم . در آخر هم تصمیم به رفتن شد برای ادای دین به آن همه محبت که در وجود او بود . از در که وارد شدیم انگار ما را پرت کردند به ۱۲ سال پیش وسط حیاط دانشگاه . همه بودند. آنهایی که با دیدنشان فریاد شادی می کشیدی یا کسانی که برای یاد آوری اسمشان باید به مغزت فشار می آوردی . فکر می کنم بیشتر از نصف مهمانها را می شناختم . شب خوبی رقم خورد و  بعد از سالها بسیاری از خاطرات زنده شد . همسر ها و بچه های دوستانمان را دیدیم و از ازدواجهای دانشجویی و داستانهای زندگی هم با خبر شدیم .

این صفحه را نوشتم برای اینکه فکر نمیکنم هیچ قدرتی به جز آرش می توانست این همه آدم را در یک شب طوفانی در جنوب ایران دور هم جمع کند . کسی که بتواند سالها ارتباطش را با همه دوستانش حفظ کند و به لطف این همه مردمداری و محبت همه ما را شاد کند . این موضوع این قدر ذهنم را درگیر کرده بود که افکارم را با او در میان گذاشتم . خندید و با همان حالت همیشگی اش گفت : من کاری به زندگی خصوصی یا اشتباهات دوستانم ندارم و هیچ وقت در مورد کسی قضاوت نمی کنم . و راست می گفت . 

آرش هم تا فروردین به همراه همسرش برای همیشه از ایران می رود مثل خیلی از کسانی که دیشب در جمع ما نبودند و کیلومترها از این مملکت دور بودند . برایش از صمیم قلب آرزوی خوشبختی و شادی می کنم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 8:35 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

 

گاهی اوقات فکر می کنی یک دوست داری . کسی که می توانی در حالیکه در حال نوشیدن یک فنجان چای داغ هستی به بیرون از پنجره نگاه کنی و در مورد اولین چیزی که می بینی ساعتها با او حرف بزنی . آن چیز می تواند یک عابر خسته باشد یا یک گربه بیمار . می تواند پوستری به روی دیوار باشد یا یک اتومبیل قشنگ . می تواند داستان ساده ای از روزمرگی های زندگی باشد یا یک بحث فلسفی در مورد پیدایش انسان . می تواند در مورد تولد یک نوزاد  باشد یا پیچیدگی های مرگ . می تواند در مورد عشق باشد یا هنر . می تواند یک عکس زیبا باشد یا یک شعر قشنگ . می تواند در مورد شکست باشد یا پیروزی . برد یا باخت.  صلح یا جنگ. اشک یا لبخند . برای گفتگو با کسی که نقاط مشترک زیادی با او داری آن چیز می تواند خیلی از چیزها باشد . دیگر لازم نیست قبل از هر گفتگویی مقدمه چینی کنی . لازم نیست نگران درک حرفهایی که می زنی باشی . لازم نیست مدام به چشمهایش خیره شوی تا بفهمی دلخور می شود یا نه ؟ عصبانی می شود یا نه ؟ می فهمد یا نه ؟ می توانی ساعتها درباره اشتباهاتش حرف بزنی بی آنکه شماتت شوی . می توانی ساعتها درباره اشتباهاتت حرف بزنی بی آنکه قضاوت شوی . در یک گفتگوی دوستانه تو فرصتِ حرف زدن داری , فرصتِ شرح دادن , فرصتِ جبران کردن . در یک گفتگوی دوستانه می توانی به پشتی صندلی تکیه بدهی , دستهایت را روی هم بگذاری و در حالیکه چشمهایت را می بندی  به تمام دنیا لبخند بزنی . در یک گفتکوی دوستانه می توانی آرام باشی و این آرامش بزرگترین موهبتی ست که از این ارتباط دریافت می کنی . آرامشی که از خالی کردن تمام افکار ریز و درشت ذهنت و احساسات خوب و بد قلبت پیدا میکنی . می توانی بشنوی و شنیده شوی .  می توانی , چون در یک گفتگوی دوستانه چیزی برای پنهان کردن نداری . چیزی برای از دست دادن نداری . چیزی نداری که روزی بر علیه تو استفاده شود . دنیا در یک گفتگوی دوستانه به طور حیرت آوری شریف است . همه چیز آن گونه است که باید باشد و تو همانی نشان می دهی که واقعا هستی نه ان چیزی که باید باشی یا دوست داری باشی . با همه خوبی ها و بدیهایت . اشتباهاتت . نگرانی هایت و دل مشغولی هایت . تنهایی زندان ترسناکیست و تو در این ارتباط با اشتراک گذاشتن افکارت به رهایی میرسی .

 

پی نوشت : همه چیز درست است تنها من هستم که اشتباه هستم . من بسیار فراتر از آنچه که بود فکر میکردم . چون بسیار از رابطه ها قبل از اینکه دوستانه باشند اولویت های مهم تری دارند ...  

 

* عنوان از مولانا

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

 

دیشب فکر میکردم بد نبود اگر یک فروشنده دوره گرد بودم . شاید هم یک دستفروش که هر روز بساطش را کنار یک دکه روزنامه فروشی پهن می کند . شاید همه فکر کنند دستفروشی شغل نامناسبی است اما من این فکر را ندارم . به نظر من آنها به آدمهایی می مانند که همه راهها را رفته اند و این آخرین انتخاب آنهاست . نمادی از آنانی که تسلیم نشده اند و همچنان در کارزار زندگی در حال مبارزه هستند . با این تعابیر دستفروشی فکر خوبیست . ترجیح می دهم یک فروشنده کتاب باشم . با لباسهایی تیره از غبار . با کلاهی پشمی کشیده بر پیشانی . با کوهی از کتابهای کهنه در کارتن های کهنه تر .  هر روز کف زمین را با یک پلاستیک بزرگ می پوشانم و یکی یکی کتابها را به روی آن می چینم . می خواهم آنها به ترتیب موضوع مرتب کنم اما بعد فکر میکنم به طور نامنظم شانس بیشتری برای جذب خریدارها دارند . این گونه احتمال اینکه نگاه یکی با عنوان کتاب مورد علاقه اش گره بخورد بیشتر است . چرا ؟ نمیدانم . شاید هم این هم یکی از آن هزاران حسی است که دارم ولی واقعیت ندارد. انتخاب محل کار در کنار دکه روزنامه فروشی هم انتخاب هوشمندانه ایست . این هم احتمال دیگریست از دیده شدن توسط انسانهای اهل خواندن .

کنار کتابها می نشینم و سرم را به  دیوار تکیه می دهم . حوصله خواندن ندارم . همه آنها را از برم و این کتابها هم جز اینکه فکر مرا روشن کنند کار دیگری برایم نکرده اند. هر روز بیشتر از روز قبل می دانم و این زندگی را دشوارتر میکند . این کتابها مرا درگیر نزاعی سهمگین با خودم کرده اند . افکاری که بزرگتر از من هستند و در من نمی گنجند . شاید همه فکر کنند یک فروشنده دوره گرد دانا هزار بار بهتر است از نوع نادانش اما من این باور را از دست داده ام . آنهایی که نمی دانند لزوما نادان نیستند . آنها هم برای خودشان دانسته هایی دارند که هرچقدر هم این دانسته ها اشتباه یا کج باشند اما باعث آرامش صاحبشان هستند . کاری که دانسته های من با من نمی کنند . هر روز عذاب بیشتری برایم می خرند و دنیایم را بزرگتر می کنند . دنیایی که این قدر بزرگ شده که من در آن گم شده و راهی نمی یابم . چشمهایم آنقدر دقیق شده که رد نگاههای کثیف پیرامونم را رصد میکند . گوشهایم سمفونی خشونت بار دنیا را می شنود و لبهایم از حرف زدن ناتوان است . من دستفروشی هستم که دستهایم فروخته نمی شوند . قلبم فروخته نمی شود . نگاهم فروخته نمی شود . قلمم , فکرم و دنیایم فروخته نمی شود . هیچ چیز این دنیا برایم فروختنی نیست . هیچ چیز آن هم برایم خریدنی نیست . می خواهم زندگی کنم و این تنها دلیلی است که از احتمالات دیده شدن حرف می زنم. از پهن کردن بساط کنار دکه روزنامه فروشی و پهن کردن کتابها به صورت تصادفی .  از احتمال این اتفاق و آن اتفاق . می خواهم زندگی کنم . می خواهم رها باشم . میخواهم این فکرها را درون سرم تلمبار نکنم . شاید روزی از همین روزها کتابها را در کنار پیاده رو رها کنم و بروم .  هرچند میدانم هیچ کس آنها را نمی برد . چند روزی توسط عابران لگد می شوند و یک روز هم باران آنها را به آغوش مرگ میکشد . چند روز بعد هم صاحب دکه روزنامه فروشی اجساد نمورشان را درون جوی آب می کشاند .  آن روز روزیست که من به بالای بلندترین برج شهر می روم و خودم را از بالای آن به پایین پرتاب میکنم . دستهایم را باز میکنم . چشمهایم را باز میکنم و دیوانه وار میان آسمان و زمین می رقصم .  آن روز روزیست که این قصه تمام می شود ...  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 7:48 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

 

مدتهاست که نیستم .

رفته ام

و سلامم را دیگر بدرودی دوباره نیست .

مدتهاست که این دفتر ورق نمی خورد

و این حرفها و آن حرفها

در هر جایی که می یابند

می پوسند ...

جاده معنای رفتن می دهد

و من در قاب پنجره یخ زده ام .

دوراهی های به بن بست رسیده

تلخ ترین خاطرات تاریخ را رقم می زنند

و حرفهای نگفته ای

که در قلب انسان می سوزند .

نیازی به تعبیر این شعر نیست

من مدتهاست که رفته ام  ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

 

انگشتهای پاهایت  به روی ماسه های داغ  میلغزند و گرمای سنگریزه ها حس گزگز لذت بخشی را در تو بیدار میکنند . نفس عمیق میکشی و پاهایت را بیشتر درون ماسه ها فرو می بری . قدمهایت را کند میکنی . سرت را رو به آفتاب میگیری و چشمهایت را می بندی . باد میان موهایت به حرکت در می آید . نوازش باد در کنار لالهء گوشهایت  سکرآور است . بادی که لابه لای طره گیسوانت می چرخد و گوشواره هایت را پرواز می دهد . دستهایت را باز میکنی . گردنت را صاف میکنی . باد به تن پوش حریریت میچسبد و با آن می رقصد . قلقلکت می آید . موسیقیِ امواج حس رهایی را در تو بیدار می کند . می خواهی پرواز کنی . با تمام آدمهایی که در همین اطراف با چشمان بسته , بی تفاوت به روی ماسه ها خوابیده اند . آدمهایی که همگی در دنیای خود رها شده اند . می خواهی هوا و آفتاب و نسیم و باد و هر چه هست را با تمام وجودت دریافت کنی.   لذت عشق بازی  با نور و نسیم  خجالتت میدهد . به آنها عادت نداری . سالهاست پوست بدنت رنگ نور و روشنی ندیده است .  تو مفهوم آزادی را نفهمیده ای  و برای این است که در این لحظه هم حس پیچیده ای از شعف و شرم را با هم داری .  در امتداد افق شروع به دویدن می کنی . دوست نداری از حرکت بایستی. می خواهی تا آن دنیا بدوی  . این رهایی و  عریانی هیجانی جاودانه را در تو بیدار کرده است . نمی خواهی بایستی .  نمیخواهی برگردی . نمی خواهی به پشت سرت نگاه کنی .  تو آزاد هستی و  آزادی  به طور غیر قابل باوری حس لذت بخشیست ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

از آمنه بهرامی تا شیرخوارگاه آمنه ...

 

- حقیقت مثل رقص یک بند رخت در باد پاییزی پیداست . واضح و روشن . بدون پرده و پوشش . عریان و بی رحم. مثل روزی که می رود تا به شب برسد . مثل مسافری که می رود تا فراموش شود .  مثل حرفی که بر زبان می رود تا تمام کند . مثل روحی که می رود تا مرگ بیاید . زندگی در یک آن , جهنمی می شود سوزان . سفر سیاهی آغاز می شود . آغازش میکند آن مرد . با تنگی از اسید . لجن و زنگار روحش را به وحشیانه ترین شکل ممکن پرتاب میکند .  این سفر سالهاست که ادامه دارد .  این پرده اول ماجراست .

پرده دوم حرفی برای گفتن ندارد . همه حرفها را او زد .  آمنه بخشــــــــید ....

 

 

- سالها نازایی هر دو را به تنگ اورده بود.  حلقه سنت گریبان هر دو آنها فشرده بود لیک شور عشقشان , قدرتی بیشتر داشت و راهشان از هم جدا نشد .  غریبه ای کوچک را همراهشان کردند تا پیوندشان جاودانی باشد . یک  سال گذشت اما کودک نه نشست و نه راه رفت و نه حرف زد . کودک یک ناتوان کامل ذهنی و جسمی بود . شیرخوارگاه امنه گفت میتوانند کودک را برای تعویض بیاورند. چه واژه خنده داری ! مرد میگفت بچه آدم سیب نیست که اگر ترش باشد پرتابش کنی و دوباره یک شیرین تر را انتخاب کنی . این پرده اول ماجراست .

پرده دوم حرفی برای گفتن ندارد . همه حرفها را آنها زدند . این کودک سالهاست که با آنهاســـــت ...

 

 

پی نوشت : آدمها دو دسته اند.  یک سو دریا دلان هستند  و سوی دیگر دیگران ....

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 8:5 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

 

در تمام طول مسیرچشمهایم به جاده خیره بود . سرم را به شیشه پنجره چسابنده و پلکهایم را باز نگه داشته بودم . خسته بودم . خسته تر از آنی که چشمها را ببندم و بی خیال به خواب بروم . راننده ساکت ترین آدمی بود که در زندگی دیده ام . از چند ده باری که با او همسفر شده ام تنها صدای سلام و خداحافظی کردنش را شنیده ام و یکبار هم که گفته بود "خانوم ". همین .  آری درست یادم می اید . به یکی از شهر های نزدیک رفته بودم و در مسیر خوابم برده بود . لحظه ای که صدایم کرد نمیدانم چند دقیقه بود که در پارکینگ محل ایستاده بود ولی با یک حساب سر انگشتی از مسافت حدس زدم شاید ده دقیقه ای را به سکوت گذرانده است . هیچوقت نفهمیدم آیا خجالت کشیده مرا بیدار کند یا دلش برایم سوخته است . شاید هم اشتباه محاسبه میکنم و به محض رسیدن بیدارم کرده است . شاید در راه بنزینی چیزی زده است . اما نه او هرگز وقتِ مسافرش را به بنزین زدن صرف نمیکند . اصلا او به هیچ راننده ای شبیه نیست. امکان ندارد بتوانید او را در حال دستمال کشیدن به روی شیشه یا چک کردن باد لاستیکها ببینید . اصلا تصور او در چنین حالتهایی آن قدر عجیب است که تصور کردن رییس آدم . در تمام مدتی که میشناسمش همواره لباسهای اتو کرده و تمیز و نو می پوشد . همیشه قبل از ساعت مقرر جلوی درب خانه مان پارک کرده و هیچوقت پارک او سد راه کسی نیست . به هر حال سکوت راننده و صدای رادیویی که آن قدر کم بود که به زحمت شنیده میشد دلیلی برای پرواز فکر من به دوردستها بود . کنار جاده ای که در آفتابِ نزدیک به پنجاه درجه می سوخت دیدن خیلی از چیزها می تواند فکر انسان را به خود مشغول کند . مثل دیدن فروشنده های خرما یا چوپانهای کَره ها .  در همین افکار بودم که چشمهایم  به خانه های گلی نیمه خراب برخورد کرد . تقریبا از بین رفته بودند. ذهنم به درون آنها پرواز کرد . حدود صد سال پیش کسانی در انها زندگی میکرده اند . خدایا چگونه با این گرمی هوا کنار این جاده ای که در ان روزگار یا نبوده و یا اگر بوده خاکی بوده است , زندگی میکرده اند ؟ زندگی آنها ایا مفهومی به غیر از زنده ماندن هم داشته است . شاید این حرف بی انصافی باشد . حتما در همین خانه های گلی هم دختر جنوبیِ چشم و ابرو مشکی و طنازی بوده که عاشق پسر کدخدا بوده است .  شاید آخر هم زن او شده و هفت شکم زاییده باشد. احتمالا بعد از ان دیگر از طنازی افتاده است و پسر کدخدا که ان موقع کدخدا شده است یک زن جوان دیگر گرفته است . زن دوم او طناز نیست . زیبا هم نیست . فقط جوان است . شوهرش در یک جایی بین این جاده و آن شهر تلف شده است . برای پیدا کردن برادرش رفته ولی نه تنها او را نیافته است بلکه در اخر هم جسم بی جانش را مردی از ده بالا , سوار بر یک الاغ پیر آورده است . زن جوان هیچوقت نفهمیده بیماری شوهرش چه بوده است . فقط فهمید او را از دست داده است و تا به خودش آمده همسر دوم کدخدا شده است . احتمالا ریش سفیدها به او گفته اند روا نیست زن جوان بعد از همسرش تنها بماند و ازدواج سنت پیغمبر است . شاید خودش هم فکر کرده که نمی تواند شکم خودش را سیر کند . احتمالا همان ریش سفیدها به کدخدا هم گفته اند که مناسب ترین گزینه اوست چون دستش به دهانش می رسد . همه به همه چیز فکرکرده اند به جز همسر اول کدخدا . همان دختر طناز دیروز . دوست دارم فکر کنم , خود او هم زیاد غصه نخورده است . احتمالا این چیزها در آن زمان رسم بوده است و  کدخدا هم دیگر آش دهن سوزی نیست . خود او هم از زایمان های پی در پی به ستوه آمده و ترجیح می دهد شبها راحتتر بخوابد . شاید بد نباشد کدخدا سرش به زن دیگری گرم شود و او بعد از سالها کمی بیاساید . حدس می زنم خودش چارک سفید را روی سر زن جدید انداخته و به درون خانه هدایتش کرده است . خان باجی های ده هم پشت سرشان وارد اطاق شده اند . بدون صدای کل و هلهله . به خاطر همسر تازه در گذشته عروس خانم . آن شب کدخدا به اطاق عروس رفته و همه چیز به سادگی تمام شده است . 9 ماه بعد هم یک پسر زاییده است . شاید چند سال بعد پسرش را به دندان گرفته و برای مکتب رفتن به شهر برده است . شاید هم در اخر پسرش از سل مرده باشد . شاید زن اول کدخدا زمین گیر شده و او سالها از او نگهداری کرده است . شاید هزار اتفاق در این خانه های گلی افتاده باشد ...

نمیدانم کجای داستان بودم که  با صدای "خانوم " گفتن راننده به این دنیا پرت شدم . جاده تمام شده بود ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 8:5 قبل از ظهر  توسط بهار  | 


آخر هم نفهمیدم این حس های ناشناس از کجا می آیند . انگار روزگار هر روز دستش را درون خورجینی بی سر و ته فرو میبرد و هرچه نصیبش شد را حواله مان می کند . گاهی روز خوبی داری با یک عالم احساس مفید بودن , احساس خوشبختی و بی نیازی و یک روز دیگر خودت را بدبخت می بینی . فکر میکنی آنقدر که باید به دست نیاورده ای . نگران فردا میشوی . دلشوره میگیری . مدام به خودت و دیگران گیر میدهی و از اول صبح تا آخر شب با خودت افکار پریشان نشخوار میکنی . شب هنگام هم بی رمق روی رختخوابت پرت میشوی و خودت را به دست خواب می سپاری . اگر خوش شانس باشی که افکار رهایت می کنند ولی بیشتر اوقات این اتفاق نمی افتد . در خواب خودت را درون یک دشت بزرگ در حال دویدن به دنبال یک چیز نامریی , می بینی . میدوی و میدوی و سپس از ارتفاع 100 متری یک دره به پایین پرت میشوی . در میان راه یادت می افتد که در خوابی و جای هیچ نگرانی نیست برای همین دستهایت را باز میکنی تا در حالت شیرجه از این سقوط آزاد لذت بیشتری ببری اما ناگهان سرت از برخورد شدید با اب شکاف می خورد و در اعماق دریا فرو میروی . درد همه وجودت را چنگ می زند اما میدانی برای زنده ماندن باید خودت را به سطح آب برسانی . دست و پا میزنی و آب تلخ میخوری , دست و پا میزنی و جلبرگ میخوری . دست و پا میزنی و ماهی قرمز میخوری و درست در همان لحظه ای که می خواهی مرگ را قورت بدهی به سطح اب می رسی . هر چه خورده ای بالا می آوری و خودت را به سمت خشکی میکشانی . تنت که به خاک رسید آخرین ماهی کوچک هم از معده ات خارج میشود و روی زمین پرت میشود . ماهی را بر میداری و به سمت آب پرتاب میکنی و سپس طاق باز به سمت آسمان میخوابی . نور خورشید چشمانت را می سوزاند اما با این حال رمق تکان خوردن نداری . یک لحظه گمان میکنی آسمان سیاه شده است . پلک میزنی . متوجه سر سیاه یک حیوان عظیم الجثه میشوی که روی صورتت خم شده است . چشم در چشم . بزاق دهانش روی صورتت میچکد. مشمئز میشوی . چشمانت را می بندی اما ناگهان صدای مهیبی به گوش میرسد و حیوان صورتش را برمیگرداند . بی اراده بلند میشوی و با سرعت هرچه تمام تر فرار میکنی . نمیدانی حیوان به دنبالت می اید یا نه ؟ نمی دانی زنده می مانی یا نه ؟ نمیدانی هنوز خواب هستی یا نه ؟ نمیدانی تا آخر این راه میدوی یا نه ؟ تو هیچ چیز نمی دانی . گیج و گنگ و مات و مبهوت می دوی در حالیکه از پایان راه هیچ گونه خبری نداری . شاید چند لحظه بعد سنگی از آسمان بر سرت برخورد کند و تمام مغزت را متلاشی کند. شاید زلزله ای عظیم رخ دهد و دهان گشاد زمین تو را به کام بکشاند . شاید آتش فشان فوران کند و در آتش مذاب گرفتار شوی . نمیدانی و تنها می دوی و می دوی و درست چند ثانیه بعد خودت را وسط یک چهار راه شلوغ می بینی . از اتومبیلها می گریزی . از مردم فرار میکنی . از خودت گریزانی . حالت از این زندگی لعنتی به هم می خورد . خسته میشوی . کف زمین می نشینی . دستانت را روی سرت میگذاری و زانوانت را درون شکمت جمع میکنی. ساکت و ساکن میشوی و از این تعقیب و گریز و وحشت و اضطراب و تلاش و تکاپو و هیاهو خالی می شوی .

تسلیم میشوی و در همان لحظه همه چیز تمام میشود ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 12:20 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

می گویند حاضر نشد صندلی چرخدار را بپذیرد . می گویند دوست داشت تا هست ایستاده باشد .

همچنان که همواره بود ...

می گویند ماهها با بیماری جنگید و در آخر هم ایستاده رفت .

همچنان که آرزو داشت ...

به یاد ناصر حجازی عزیز . به پاس سالها اسطورگی و پایمردی .

به خاطر شرافت وجود , صراحت کلام و سلامت روانش ...


پی نوشت : دوستش داشتم و بسیار غمگینم . روحش شاد و یادش گرامی...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط بهار  | 


گاهی اوقات نوشتن هم دلهره آور می شود . مثل خواندن صفحات آخر یک کتاب مهیج . مثل یک سفر اجباری به دور دست . کلمات هم گاهی تکراری می شوند . درست مثل نگاه نگران من که از اول صبح به سوی تو خیره شده است . رو در رو . چشم در چشم . دل در دل ...

امروز روز توست . روزی که آسمان تو از هر روز , آبی تر است و امواجت خروشانتر .  روزی که دریچه چشمانم  در برابر پهنای بی کرانت , رو به سیاهی می برد و دستهای گشوده ام در برابر آغوش پرمهر ِ همواره ات ، کوچک و ناتوان است . باد موهایم را نوازش می دهد و و افق تصویر تو را در مقابلم جاودانه می کند .

امروز تمام بلم ها و لنج ها و ماشووه ها و طراد ها در کنار کشتی های بزرگ پهلو گرفته اند . ذهن تمامی آنها - فارغ از کوچکی و بزرگی شان - سرشار است از خاطرات روزهای با تو بودن . درست مثل مردمان دریا دل جنوب . مثل نگاه خیس پیرمرد دریا . مثل تمام ماهی های ریز و درشت و مثل تمام گنجینه های ارزشمند نهفته در اعماق وجود تو .

زیبای باشکوه من . جاویدان سرود من . پرغرور ِ  همیشگی پر مهر . الماس بی کران  زندگی . هم نام همیشگی  همگی مردمان ایران زمین . خلیج همیشگی فارس . روزت مبارک ...


+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

 

پاسی  از شب گذشته و خواب درست مثل خیلی چیزهای دیگر از من بسیار دور است. مثل تهران . مثل خانواده ام . مثل دوستانم .

دل آدم می گیرد . دل آدم گاهی مثل یک پرنده از گروه عقب ماندهء زخمی می گیرد . دل آدم گاهی پر می کشد . به گذشته . به آینده . دل آدم گاهی همه جا می رود به جز جایی که هست و باید باشد . قفس آهنی امروز. جایی که من درونش نیستم . جایی که فعلا برای دل من جایی ندارد . دلم اینجا نیست . امشب دل من آنجاست . شاید زیر پتوی نازکی کنار تلوزیون اطاق نشیمن خانه پدری. جوری که بتواند سرکی به بیرون بکشد و مادرم را در حال دنبال کردن سریالهای فارسی و پدرم را در حال حل کردن جدول شبانه تماشا کند . جوری که صدای صحبتهای برادر بزرگتر را با تلفن بشنود و خیالش راحت باشد برادر کوچکتر تا چند لحظه بعد با سینی ای سر میرسد  که از آن برای حمل انواع تنقلاتی استفاده شده که از سر شب به معده مان سرازیر شده است .

 

 

وقتی دلتنگ می شوید چه می کنید؟  مینویسید ؟ می خوانید ؟ قدم میزنید ؟ گوش میدهید ؟ گریه می کنید ؟ حرف می زنید ؟ می خورید ؟ می خوابید ؟ می روید ؟ می مانید ؟

 

تمام این راهها را رفته ام اما این دل لعنتی آرام نمی گیرد ... آهای با شما هستم رفقا کسی نسخه جدیدی ندارد ؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 3:52 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

همیشه در شروع هر سال با خودم عهدی می بندم و تا آخر سال به خود فرصت می دهم تا به آن هدف برسم . سال 89 برای من سالی پر از حادثه بود . از تهران مهاجرت کردم و به بوشهر آمدم . چند ماه بعد استخدام رسمی شدم . ماشین خریدم و با بحران و ترس چند ساله بعد از تصادف مبارزه کردم .


و اما سال نود


اول دوست دارم خانه ام را بسازم . بعید میدانم تا عید بعد به آن اسباب کشی کنم اما باز هم دوست دارم این را جزء هدفهایم بگذارم تا فراموش نشود .

دوم دوست دارم برای کارشناسی ارشد قدرت بخوانم و سال 91 در کنکور شرکت کنم . این هدف برایم خیلی دور است اما باز هم دوست دارم با خودم تکرارش کنم .

سوم میخواهم 10 کیلو وزن کم کنم . میدانم که الان هم روی وزنم اما دوست دارم استخوانهایم بیرون بزند . چرا ؟  نمیدانم .


سال نود سال رسیدن به آرزوهاست . سه آرزوی بزرگ شما چیست ؟

  

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

این یادداشت را برای خودم مینویسم. برای منی که اراده ام تا سر حد خوک بی ارزشی پایین آمده و این ننگ هر روز مرا از خودم بیشتر متنفر و متنفر می کند . هر شب وعده فردا را میدهم و فردا وعده اول هفته بعد و هفته بعد وعده ماه جدید . حس می کنم بو گرفته ام و این تعفن حالم را به هم میزند . خسته شده ام از این تکرار ملال آور پر زوال . نمی توانم به خودم فکرکنم چرا که نگاه به خود یادآور خیانتیست که هر روز و هر روز از من بر من می رود و من در برابر آن تسلیم و دست بسته ام . پرچم سفید رنگ آتش بس را به دست بسته ام و مچم را نامطمئن به سوی آسمان بر افراشته ام. اینجا زمین مبارزه است . مبارزه ای که در آن من هستم و تمام سستی ها و بی ارادگی هایم . من هستم و منیت مسخره ای که چندش وار به من چسبیده و رهایم نمی کند . جنگی که هیچ کس در آن نیست . هیچ کس در آن نقشی ندارد . من هستم و کارزاری سرخ رنگ و قشونی سست و ناتوان . سربازان من نمیخواهند بجنگند . چرا که فرمانده شان به آنها یاد نداده که باید برنده باشند . این لشکر چندیست که پیروزی را از یاد برده و چشم انتظار بر مقدراتیست که از آسمان می رسد . این لشکر تمام عصیان ها و سرکشی هایش را از یاد برده است . این لشکر فراموش کرده که روزگاری برای بزرگترین فتح ها تنها نیاز به تک واژه ء "خواستن" داشت . این لشکر قدرتش را از یاد برده است . خودش را فراموش کرده است . این لشکر , لشکر نا مطمئن و غریبیست . لشکری که خوب نمی شناسمش . حالش را نمیدانم و نمی توانم درکش کنم .

 

تو را چه میشود ؟ نمیخواهی پرچم سفید را باز کنی و یک راند دیگر مبارزه کنی ؟ مگر نمیدانی کسی که همواره یک راند دیگر مبارزه می کند هرگز شکست نمی خورد . آهای با توام لعنتی !!    

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

خانه اولی که دید بالکن نداشت و این یعنی چشم پوشیدن از تماشای شبهای قشنگی که ماه و ستاره ها را رصد میکرد. کف زمین مینشست و سرش را به دیوار تکیه میداد و نگاهش را به آسمان میدوخت . تابستانها صدای جیرجیرکها را میشنید و زمستانها درون کاپشن گشاد خاکستری رنگ مچاله میشد. گاهی سیگاری روشن می کرد و دودش را به سوی ابرها می فرستاد و به خیانتی فکر میکرد که به هوا و آسمان میکند . شاید با این کار لایه ازن سوراختر میشد یا ابرها سیاه تر می شدند. لذتش نیمه تمام می ماند . فکرش را به جای دیگری معطوف می کرد . نگاهش را به کف بالکن می دوخت و سرامیکها را می شمرد. این کار را دوست داشت . خلوت شبانه در بالکن . در ساعتی که مطمئن باشد همه مردم شهر به خواب رفته اند . دلش نمی خواست این آرامش را از خودش بگیرد اما یک دلش به او می گفت که باید سطح توقعاتش را پایین بیاورد و از لذتهای فردی اش چشم بپوشد. بعد دوباره خودش را فریب می داد. به سبد سیب زمینی و پیاز فکر میکرد و تی و جارو و سطل نظافت !!  من بالکن نمی خواهم اما این بیچاره ها که نمی توانند اطاق خوابشان را از دست بدهند . گیرم که توی اشپزخانه جا شدند اما لباسها را کجا می توان خشک کرد . نه !! بالکن یک مسئله ضروریست .  

خانه دوم رنگ آمیزی عجیبی داشت. سقف نیلی و دیوارهای بادمجانی تیره و روشن . مدرنیته بلایی سرش اورده بود که باورکردنی نبود . دقیقن مثل برزوخان قهوه تلخ که میخواست فرانسوی یاد بگیرد فارسی را هم فراموش کرد و لهجه مسخره ای گرفت. دیوارهای آشپزخانه اش تماما آجری بود . از همین آجرهای برجسته دکوری که تازگی ها مد شده اند و آنها که میخواهند بگویند کارمان خیلی درست است حتما شده یک متر هم در فضای خانه به کار میبرند. اما ان خانه خیلی بیشتر از یک متر از اینها داشت. آن هم به رنگ شکلاتی! احتمالا سازنده واقعا کارش خیلی درست بوده است. دقیقن جوری با آن خانه کوچک برخورد کرده بود انگار با کاخ کرملین روبه رو است . اینقدر فضا به نظرش تیره و کوچک بود که در همان چند دقیقه ای که هاج و واج مشغول تماشای این اثر هنری بود , دلش گرفت . باز هم مشغول خود فریبی شد که چرا همیشه این قدر یکنواخت انتخاب می کند. درست مثل لباسهایش که همیشه ساده هستند . مثل کفشهایش . کیفهایش. مثل زندگی اش. با خودش گفت : " بگذار این بار کمی متفاوت باشم . اسباب که بیاید خیلی شیک تر میشود. حتما هر کس به خانه ام بیاید می گوید چقدر این دختر امروزی شده و عاشق دکوراسیون خانه ام میشود." چند دقیقه ای برای خودش به ابعاد مثبت قضیه نگاه کرد اما نفهمید چه شد که ده دقیقه بعد در را بست و عطایش را به لقایش بخشید و انجا را برای باکلاسها باقی گذاشت.

خانه سوم ساکن داشت . کفشهایش را با احتیاط کنار درب ورودی جفت کرد و با اکراه وارد شد . به نظرش مسخره ترین چیز در دنیا دیدن خانه در حالیست که ساکن دارد . مثل سرک کشیدن در زندگی مردم بی ادبانه است. شاید صاحب خانه فعلی دوست نداشته باشد جورابهایت به فرشهایش بخورد یا تخت خوابشان را دید بزنی . شاید دوست نداشته باشد در حمامشان را باز کنی و لباسهای زیرشان را اویزان ببینی . شاید دوست نداشته باشد توالتشان را چک کنی . شاید دوست نداشته باشد رختهای چرکشان را که در گوشه ای قلمبه شده و در حسرت ماشین لباس شوییست ورانداز کنی . شاید دوست نداشته باشد کوه ظروف نشسته را درون سینک ظرفشویی تماشا کنی. نه . نه تنها صاحب خانه بلکه او هم دوست نداشت  هیچ کدام از اینها ببیند . چرا که در همان نگاه اول فهمید اگر وارد آن خانه شود صحنه های بدتر از این هم در انتظار اوست . برای همین به خودش اجازه نداد در شعاعی بیشتر از یک متر به چپ و راست حرکت کند و خیلی زود از آنجا خارج شد.

خانه چهارم حکایت دیگری داشت اسباب داشت اما ساکن نداشت . از این خانه های مبله ای بود که قصد داشتند تغییر کاربری اش بدهند. بیشتر شبیه سوییت مجلل یک هتل بود تا خانه واقعی . معلوم بود هیچ چیزش متعلق به هیچ کس نیست . تمام وسائل خانه سرد بودند و مصنوعی. کاناپهء بالای سالن به چشمش هرزه آمد. معلوم بود هر کس مدتی روی آن لم می دهد و بعد از مدتی بی خبر می رود . لوستر آویزان شده از سقف نور تیز و گزنده ای داشت و آباژورهای کنار مبلها بی تفاوت بودند .قالیچه ای که در میان  سالن پهن بود به طرز غیر قابل باوری شل و بی بند بار به نظر می رسید . تابلوی نقاشی کنار راهرو تصویر مبهمی داشت که اگر باهوش بودی می فهمیدی تمثالی از یک زن نیمه عریان است. احساس کرد دیوارهای آن خانه هم بیهوده شده اند و حرفی برای گفتن ندارند.  آن خانه را هم دوست نداشت.

 

کم کم آسمان تاریک شده بود و دیگر زمانی برای دیدن خانه پنجم نبود . با خودش فکر کرد که شاید عدد پنج برایش شانس بیاورد اما زود از ادامه کار گذشت چرا که به یاد آورد که عدد مقدس و محبوب او هفت است نه پنج . خندید و با امید به فردا به سوی خانه اش راهی شد .

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

و اين بار سپاس .

سپاس به خدايي كه درتمام روزهاي سختِ انتظار همراه من بود.مرا مي فهميد و به حرفهايم گوش ميكرد.

خدايي كه تمام تلاشها و سختي هايي را كه تاكنون تحمل كرده بودم در نظر داشت .

خدايي كه اشتباهاتم را مي بخشيد و همچون مادري مهربان بهترين ها را برايم مي خواست .

خدايي كه در تمام اين شبهاي سخت با من بيدار بود و به همراه من  انتظار فردا را مي كشيد .

خدايي كه با هر سپيده دم با من بر ميخواست و در تمام اين روزها شاهد دلهره ها و دلواپسي هايم بود.

خدايي كه در درونم اميد را مي دميد و هرگز اجازه نداد حتي لحظه اي هر چند كوتاه مايوس شوم .

خدايي كه باز هم براي هزارمين بار و هزارمين بار با لبخندي زيبا خودش را به من نشان داد .

خدایی که آرزویم را براورده کرد .

 

سپاس خداي من . سپاس .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

خدايا نگرانم . نگران تر از هميشه و هر روز . نمي دانم چگونه مي توان اين زمان مرده مسموم را گذراند . مي گويند بي خبري بهتر از بدخبري ست و من نميدانم خوشحال باشم يا اندوهگين . نميدانم صبور باشم يا عجول . نميدانم  به كدام ريسمان چنگ بزنم تا زودتر همه چيز به بهترين شكل ممكن رخ دهد . عجب موجوداتي پيچيده اي هستيم ما انسانها . خدايا تو بر همه چيز آگاهي و ميدانم كه مي تواني حال ما را درك كني . اما به هر حال دوست دارم بگويم كه گاهي خيلي بر ما سخت ميگذرد . گاهي نمي دانيم چه كنيم . گاهي قلبمان چنان فشرده ميشود كه نفسمان در نمي آيد . گاهي لحظه ها برايمان به شماره مي افتند. گاهي درون مان آن قدر تلاطم ميگيرد كه به درياي مواجي مي ماند كه ساحل ندارد و ما را از اين افكار و حس ها رهايي نيست. دنياي ما دنياي كوچكي ست كه براي ما بزرگ است . ما بسان ذرات معلقي از غبار مي مانيم كه در يك بعدازظهر گرم روي هوا شناور است . بي اراده و ناتوان . ميدويم ، مي رويم ، تلاش ميكنيم اما پايان كار بر ما معلوم نيست چرا كه همه چيز در اختيار ما نيست . خيلي ناتوان هستيم و دنياي تو دنياي بي رحمي ست كه از كوچكترين غفلت ما بيشترين استفاده را خواهد كرد . خيلي اوقات دلمان ميخواهد ، شايستگي اش را هم داريم اما به دست نمي آوريم و من نمي توانم اين چيزها را درك كنم . من نميتوانم تصور كنم كه اين افكار و اين حس ها و اين رازها و اين نيازها ره به كجا خواهند برد . من نميتوانم لحظات خلا وار اطرافم را پر كنم . من نميتوانم ساعت را به جلو و عقب ببرم . من نميتوانم با كسي حرف بزنم . من نميتوانم حرفي از آرامش بشنوم . روزهاي من در حجم انبوهي از اين افكار گرفتار است و شبهايم پر است از خوابهاي بي سر و تهي كه مفهومشان را نميفهمم . درك من ، دانش من ، عقل من و تمام وجود من از فهم دنياي اين روزها هم ناتوان است چه رسد به شبهايي كه پر شده اند از مجهول ها و مبهم ها . خدايا ياد تو مرا آرام ميكند اما افكارم سر و سامان نميگيرند . خدايا باز هم پراكنده مي نويسم . خدايا تنها يك چيز ميخواهم و تو آن را ميداني . كمكم كن .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 9:36 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

 

خدايا خودم بهتر از هركس ميدانم كه كمتر از هميشه با تو حرف ميزنم . هرچند يادت همواره در دلم وجود دارد و مرا از آن گريزي نيست . امروز هم نااميد و حيران شده ام و به سوي تو آمده ام . ايمانم هنوز هم مرا به سوي تو سوق مي دهد و به مهر تو اميدوارم . خدايا چيزي در دلم ميگويد كه همه چيز تمام شده و ديگر اميدوار نباش . اما چه ميشود كرد كه در دل من هنوز سوسويي از اميد وجود دارد و ميخواهم از تو بخواهم كه اين بار هم مثل هميشه به فريادم برسي. مي داني كه چقدر اين آرزو برايم رويايي و باشكوه است وتمنايش تمام ذهن مرا درگيركرده است . نميدانم خواسته زياديست يا نه . اما ميدانم كه شايد اكنون ديگر بعد از سالها تلاشي كه كرده ام بتوانم اين را از تو بخواهم . چرا كه ميدانم اگر تو بخواهي همه چيز ممكن ميشود . خدايا آن كاغذها حتما تا كنون نوشته شده اند اما من هنوز هم به قدرت تو اميدوارم . ميدانم اگر بخواهي ممكن ميشود و اگر نخواهي هرگز به دست نمي آيد . خدايا كمكم كن . خدايا نذرهاي بسياري در دل دارم اما بهترين انها را با تو وعده ميكنم . ميخواهم بداني اگر اين آرزو  براورده شود هميشه يكي از بندگاني از تو خواهم بود كه گره از كار ديگر بنده گانت مي گشايد . قسم ميخورم . پراكنده مينويسم . افكارم متمركز نميشوند . دوست دارم ساعتها با تو حرف بزنم اما كم كم بقيه دارند مي آيند و من بايد بروم . امروز همه چيز مشخص مي شود .

 

پي نوشت۱ : خدايا مي خواهم فرياد بزنم. معجزه اي شد و اميدم بيشتر شد . ممنونم . دوستت دارم .

پی نوشت۲ : دوستان نازنینم هنوز نامه نرسیده است . عاشق همه تان هستم . دعایم کنید .

پی نوشت۳ : عشق و سپاس . از دروني ترين لايه هاي وجودم و از روح و جانم .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 7:34 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

چهره متفاوتي داشت از آن چهره هايي كه با يك بار ديدن تا آخر عمر از يادت نميروند . چشمان متوسط و گود رفته ، بيني كشيده و لبهاي نازك . همه چيز سر جاي خودش بود اما سرد و بي نهايت بي تفاوت . گويي اعضاي صورتش نيز همانند افكارش درگيرودار مفاهيم "مرگ" و "زندگي" بودند .  هر قدر تلاش مي كردي نميتوانستي بفهمي خوشحال است يا نه ؟ فكر ميكند يا نه ؟ سردش هست يا نه ؟ هيچ چيز از آن مردمك تنگ چشمان و نگاههايي كه بي هدف به اين سو و آن سو پرت مي شدند ، پيدا نبود . نه ابروها خمي مي گرفت ، نه گونه ها برجسته مي شد و نه خط خنده اي بود كه كمانه كشد . حتي در گوشه لبهايش هم كوچكترين حركت و لرزشي نمايان نمي شد . آنچنان در اين قالب يخي گم شده بود كه تصور او در هر حالت ديگري بسيار محال و دور از دسترس به نظر ميرسيد . نگاهش كه ثابت مي شد كاملا به پرتره اي قديمي مي ماند كه در ته يك راهروي دراز به ديوار كوبيده شده باشد. پرتره اي كه هيچ كس نگاهش نمي كند ، هيچ كس دستي بر او نمي كشد و هميشه براي گردگيري هفتگي فراموش مي شود . پرتره اي كه آنچنان ديوار روبه رو به رويش سايه افكنده كه حتي نور كوچكي كه از باز و بسته شدن درب دالان به درون مي تابد ، ردي بر روي گونه هاي خسته اش نمي اندازد .

پيكرش چنان مجسمه وار شكل گرفته بود كه وقتي دستهايش اندك تكاني خورد ، از اين جنبش بي هنگام شگفت زده شدم . سكونش به قدري تمام نشدني بود كه حتي اين حركت هم نتوانست او را از شكل تصويري مات كه به سينه ديوار حك شده بود ، درآورد . همچنان همان پلكهاي آويزان و مژه هاي خميده و همان عمق نگاه مبهوت كه ناباورانه به دوردست روانه بود .

افكارم متمركز نميشد ،حرفي براي گفتن به زبانم نمي آمد ، لبخندم مصنوعي بود و هر چقدر تلاش ميكردم حتي نگاهم با نگاهش گره نميخورد.  همه شواهد نشانگر ناتواني من براي برقراري يك ارتباط موثر بود . هميشه دوست داشتم يكي از آنها را ببينم اما حالا كه با اين اندام نحيف و چهره تكيده ، درست در يك قدمي من نشسته بود حتي نميتوانستم چند كلمه با او حرف بزنم . تنها كاري كه در طول چند دقيقه انجام داده بودم ، گرداندن نگاهم از پشتي هاي قرمز كهنه به اشكال آهنربايي روي در يخچال بود كه آنقدر شكسته و رنگ و رو رفته بودند كه به سختي ميتوانستم تشخيص بدهم چه هستند . يكي از آنها فقط يك تكه 2 سانتيمتري از ساقه و پوسته يك ذرت بود و يكي ديگر سر يك ماهي قرمز . به اينجا كه رسيدم ذهنم به درون يخچال پرواز كرد . يك قابلمه رويي و چند ظرف پلاستيكي و يك پاكت پنير . پاكتي كه چاقو همچنان درونش ايستاده است . حدس زدم صبحها قبل از رفتن ، چاقو را درون پاكت ميگرداند و روي لواش مي مالد . حدس زدم هميشه لقمهء درون كيفش را فراموش مي كند . حدس زدم آدم كم اشتهاييست . اين را از اندام باريكش فهميدم و نگاه بي روحش و از هوايي سرشار از بي ميلي و بي انگيزگي كه اطرافش جاري بود .

زمان رفتن فرا رسيد و من موفق به ايجاد ارتباط نشدم . او در هنگام خداحافظي هم به اندازهء زمان سلام گفتن برايم بيگانه بود . و آخر هم نفهميدم مشكل از من بود يا از او و يا از شغل عجيبش كه ناخودآگاه هاله اي نامريي از "فاصله" بين او و ديگران ايجاد كرده است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 7:29 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

وارد خانه كه شد ، نگاهش سبز نبود . آبي هم نبود حتي سفيد هم نبود كه نشود چيزي در آن پيدا كرد . نگاهش قهوه اي بود . زرد بود . سرد بود . از آن نگاههايي بود كه لبخند طرف مقابل را محو  و لحظات را كشدار مي كنند . از آن نگاههايي بود كه تا مدتها به يادت مي مانند .

اطراف را ورنداز و بالاترين نقطهء سالن را براي نشستن شكار كرد . نگاهم خواه ناخواه به روي پشت چشمهاي بلند و لبهاي آويزانش گره ميخورد و لبخند روي لبهايم مي ماسيد . فضاي بين مان يخ زده بود . گلهاي گلدان به سمت ديوار رو بر گردانده بودند و من فكر ميكردم چقدر گاهي گياهان هم هوشيار ميشوند و انرژي هاي مثبت و منفي را دريافت ميكنند. سكوت خيلي خيلي بيشتر از آن بود كه با نفسهاي عميق و صاف كردن سينه و حركتهاي آرام انگشتان من بر سر زانو ، شكسته شود . آن سكوتي كه من ميديدم با خرد شدن تمام شيشه هاي پنجره هم شكسته نمي شد .

اعتراف ميكنم هيچ وقت اين قدر از صميم قلب چنين آرزوهايي نكرده بودم : خدايا خواهش ميكنم يكي در بزند. تلفن زنگ بزند . اس ام اس بيايد . تلوزيون خود به خود روشن شود. كتري بتركد . ابگرمكن منفجر شود . سيل و طوفان بيايد . زلزله بشود . هر اتفاقي بيفتد فقط من با اين پاهاي جفت شده و كمر راست و لبخند مصنوعي و دستهاي روي هم ، روي اين مبل ِ ناراحت ننشينم و نگاههاي مسخره ام را به اين سو و آن سو پرتاب نكنم . هر اتفاقي ميخواهد بيفتد بيفتد فقط من از اين لحظه كذايي نجات پيدا كنم .

در كسري از ثانيه صداي سوت كتري آمد و يكي از آرزوهايم برآورده شد . لبخندم اين بار مصنوعي نبود . واقعن از سر خوشحالي بود . خوشحالي از رهايي هرچند براي چند ثانيه ! چند ثانیه ، چون قهوه زودتر از آنچه فكر ميكردم آماده شد . دستمال را كنار سيني سراميكي مستطيل شكل تا زدم و فنجان را كنار آن گذاشتم . جعبه شكلات را باز كردم اما سريع نظرم عوض شد و تصميم گرفتم از شكلاتهاي درون كابينت در بياورم . دليل خاصي نداشت شايد بيشتر به اين خاطر بود كه زمان بيشتري را به اين روش از بين ببرم .

فنجان را كنار ميز قرار دادم و با لبخند دعوت به نوشيدن كردم و دوباره مثل يك شاگرد مدرسه خوب سر جايم نشستم . هنوز كاملن روي صندلي آرام و افكارم را جمع نكرده بودم كه يكي ديگر از آرزوهايم هم به وقوع نزديك شد و صداي رعد و برق از بيرون به گوش رسيد . نشسته و ننشسته از جايم پريدم و تمام پرده پنجره را كنار كشيدم. باد و باران منظره فوق العاده اي داشت و بعد ازظهر را زیبا کرده بود . باد درختهاي روبه روي بالكن را تكان ميداد و باران آنها را ميشست و صداي قطراتش گوش را نوازش ميداد. از آن بارانهايي بود كه بي وقفه و شلاقي مي بارند . به پنجره تكيه كردم و محو در تماشاي اين صحنه شدم . نمي دانم چقدر گذشته بود اما ناخودآگاه تمام آن جو سنگين را فراموش كرده بودم تا اينكه با قرار گرفتن دستانش به روي شانه ام از جا پريدم . دستهايش هم ، سرد بود مثل نگاهش ، مثل سكوتش ، مثل هوايي كه يك ساعت بينمان جاري بود ، مثل زمستاني كه در آن بوديم ، مثل قهوه اي كه روي ميز يخ زده بود .

خنديد و صورتش شكفت. لبها باز و چشمها مهربان شدند و تنها يك كلمه آن سكوت مرگ آور را شكست . "ببخش"     

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

امشب یک شب غمگین است . می دانید من فکر میکنم تعداد شبهای غمگین از روزهای غمگین خیلی بیشتر است .چون شبها هستند که ما بیشتر با خودمان فکرهای جور واجور میکنیم . شبها هستند که ما تمام اتفاقات روز را در سرمان می گردانیم و حلاجی می کنیم . شبها هستند که ساکتند و ما فرصت بیشتری برای خلوت کردن با خودمان داریم و در اخر هم این شبها هستند که ما را به دنیای نگرانی ها و دلواپسی ها و دلشوره ها وصل می کنند .

اما صبحها حکایت دیگری دارند . وقتی از خواب بلند می شویم گویی چند ساعتی در خلا بوده ایم و این خلا بین ما و تمام اتفاقات روز قبل فاصله می اندازد . صبح ما را بلند می کند و به یک سمت نو پرتاب می کند . انگار زمین می خواهد شروعی دوباره برای ما رقم بزند و این کار را بیشتر اوقات با ظرافت بی نظیری انجام می دهد . اگر با دقت به داستان شب و روز فکر کنیم حرفهای مهمی برای گفتن دارد . حرفهایی که چه باورشان داشته باشیم و چه نداشته باشیم ، اتفاق می افتند و خواه نا خواه کمکمان می کند تا از یک گذر به گذر دیگر برسیم.

گاهی ساعتهایی در زندگی ادم وجود دارند که تمام نمی شوند . ساعتهایی که این قدر کشدار می شوند که نفست را می گیرند و با بی رحمی تمام به وجودت چنگ می زنند . ساعتهایی که به هر چیزی دست می زنی نه می تواند تو را سرگرم کند و نه درمانی می شود برای دردهایی که در روحت می پرورانی. در این لحظه هاست که تمام شدن روز و خواب شبانه بزرگترین معجزه ایست که از اسمان می تواند بر تو نازل شود .

امشب یکی از ان شبهاست . از ان شبهای غمگینی که خیال پایان گرفتن ندارند. ساعتها روی کاناپه قهوه ای رنگم دراز کشیده ام و روی کوسن های کرم رنگش گریسته ام . وقتی از انجا بلند شدم ، هم طرح اندامم روی کاناپه نقش بسته بود و هم رد ریمل مشکی رنگم روی کوسن هایش دیده می شد. بطری اب معدنی خالی وارونه شده بود و فریاد می زد که من هی اب را از دهان فرو داده ام و از چشم پس داده ام . کنترل تلوزیون و ماهواره و دی وی دی و کولر که چهارپای اساسی خانه اند بی مصرف از همیشه روی میز روبه رو چمباته زده بودند و حتی یکی از کتابهایی را هم فقط زحمت حمل و نقلشان را از این اتاق به ان اتاق می کشم ، باز نشده بودند . همه چیز حکایت از بی حوصلگی  من داشت .

آیا من ادم بدی هستم ؟

تاکنون چند بار این سوال از خودتان پرسیده اید ؟ آیا پیش می آید که خودتان را قضاوت کنید ؟ آیا پیش می آید که احساس ناتوانی کنید ؟ چقدر خود را در رنجی که بر دیگران می گذرد سهیم می دانید ؟ ایا به دنبال تقصیر ها و گناهان خود می گردید ؟ آیا احساس مسئولیت می کنید ؟ تا کنون چند بار دلتان خواسته که خدا قدرتی به شما می داد که لااقل به کاستی های اطراف خودتان پایان دهید ؟ لطفا با دقت فکر کنید . آیا تاکنون از صمیم قلب ارزو کرده اید که ناراحتی کسی یا کسانی به شما منتقل شود ؟ ایا از خدا خواسته اید چیزی را از شما بگیرد و به دیگری بدهد ؟ چقدر تلاش می کنید تا دیگران را شاد کنید ؟

آیا من دیوانه هستم ؟    

چند روز پیش یکی از همکاران میگفت چهل ساله که شوی ، فصل شروع سوالهاست . چرا که در آن زمان، زندگی تقریبا به یک پایداری نسبی رسیده و هر چه که قرار بوده بشوی ، شده ای و دیگر پس از آن ، زمان فرو رفتن در فلسفه زندگی و اغاز پرسشهاست . میگفت یک مرضی هست که به آن "بیماری سلامتی" می گویند و مخصوص انسانهاییست که معمولا به همه اهدافشان رسیده اند و زندگی ارام و بی دغدغه ای هم دارند .

خدایا من که تا آن زمان ده سال فاصله دارم و هنوز هم به هیچ کدام از اهدافم نرسیده ام . آیا کمی در مورد من شتاب نکرده ای ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

 

مهربان مهری من.ديروز تولدت بود اما از صبح زود تا پايان شب هرقدر تلاش كردم نتوانستم شماره ات را بگيرم.

 " مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد" .

تو در دسترس نبودي . در بيابانها بودي . در دشتها يا مابين كوها . جاهايي كه حتي امواج به آنجا نميرسند و من نتوانستم تولد 27 سالگي ات را تبريك بگويم . احتمالن هيچ كس نتوانسته است .

دیروز هیچ شمعی را فوت نکرده ای هیچ کیکی را نبریده ای و هیچ هدیه ای نگرفته ای ! دیروز هم کار میکرده ای و شاید هم خودت تولدت را به یاد نداشته ای.

اينجا را نمي خواني . اما دلم گرفته است و تنها برای دل خودم ميخواهم بگويم تولدت مبارك برادر سرشار از مهر من . تولدت مبارک ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 9:13 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

 

از سفر برگشته ام . سفري كه با همه خوبي هايش ، خستگي اش را برايم گذشت از بس كه كوتاه بود . اينجا خيلي خوب است با اينكه هم گرم است و هم كوچك . خوب است چون دريا دارد . چون مردمان خوبي دارد . از جنوب ايران تا شمال ايران را در مدت 8 روز سفر كني خيلي سخت است . بعد از چند ماه تازه فهميده ام  كه بزرگترين مشكل اين شهر اين است كه خيلي از همه جاي ايران دور است . گويي در كشور ديگري هستيم . اگر بخواهي به شمال برسي بايد 4 ساعت رانندگي كني تا ياسوج . 4 ساعت هم براني تا اصفهان . بعد 4 ساعت تا تهران و باز هم 4 ساعت ديگر تا شمال .  جمعا ميشود 16 ساعت بدون توقف . كه تقريبن محال است بتواني يك سره بروي . اگر توقف هاي بين راهي و گذر از شهرها را هم حساب كني حدود يك روز كامل ميشود . ما تا اصفهان رفتيم و دو روز مانديم . دو روز هم تهران و دو روز هم شمال . بقيه اش هم در راه بوديم . خيلي خسته شده ام . اما سفر خوبي بود. چون هر كه را كه دلتنگش بودم ديدم . دلم براي نوشتن تنگ شده . براي پستهايي طولاني . براي خواندن وبلاگ دوستاني كه مرا فراموش كرده اند. از بس كه ننوشته ام . به قول بوشهري ها هيچكس پرس ما نمي كند ...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

بالاخره عسلويه را ديدم و بايد بگويم با آنچه تصور مي كردم زمين تا آسمان فاصله داشت . فكر مي كردم يك مشت تاسيسات نفتي ميان يك بيابان باير است با خاك و شن و طوفانهاي زرد . اما اينگونه نبود . يك ضلع آن كوههاي نسبتاً بلند و ضلع ديگرش خليج هميشگي فارس بود . آن هم چه دريايي ! زيباترين درياي ايران ! حتي با درياي شهرهاي ديگر استان هم فرق داشت . رنگين كماني از رنگهاي ناب . فيروزه اي  و سبز و آبي ! تاورهاي بزرگ آهني و مشعل هاي روشن ! كلاه هاي ايمني رنگارنگ و مردماني با اشكال گوناگون . معجوني از دريا و كوه و آهن . باشكوه . تماشايي . نميدانم  چرا اما به نظرم زيبا آمد و دوستش داشتم . حتما هفته ديگر باز ماموريتي به آنجا دست و پا خواهم كرد . هر چند بايد بيش از 3 ساعت در ماشين بنشينم و چرت بزنم .

 

پي نوشت : فكر ميكنم همان چند نفري كه هنوز هم اينجا را مي خوانند فهميدند كه به كجاي ايران آمده ام . سرزمين آفتاب و دريا . بوشهر

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 9:33 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

نوشتن خيلي سخت ميشه وقتي نميدوني چي ميخواي بگي . درست مثل اين مي مونه كه بري پيش دكتر اما ندوني كه كجات درد ميكنه . يه مشت چرند به دكتره ميگي اونم يه بسته استامينفون و يك شربت اكسپكتورانت ميزاره كف دستت بعدش هم مياي بيرون و تنها نتيجه اش 20 تومن پوله كه از كفت رفته ! حكايت نوشتن ما هم همينه ! راستش زماني كه اين وبلاگ رو درست كردم با خودم عهد كردم تبديلش نكنم به دفتر خاطرات طاووس نشان دوران مدرسه ام ! قول هم دادم چيزايي ننويسم كه به درد هيچ خلق اللهي كه نميخوره هيچ ، چند صباح بعد حال خودم رو هم به هم ميزنه ! خداييش فكر ميكردم خيلي مسخره ست كه بيام بنويسم سلام دوستان من امروز رفتم خريد ! من فردا ميرم استخر ! پس فردا ميرم مسافرت ! امروز حالم بده ! فردا حالم خوبه ! به هر حال از اونجايي كه خيلي دانشمند و باحالم با خودم قرار گذاشتم  چيزايي كه مينويسم اگه حامل يك نكته نيست لااقل براي خواننده خواندني باشه . كلن به نظر من چيزي به نام عشق به نوشتن وجود نداره بلكه بعضي از آدمها نياز به اين دارند كه احساساتشون رو تخليه كنن . يعني بيشتر يه نياز روانيه ! خلاصه اونايي كه اينجا رو ميخونن بايد عذر منو بپذيرن كه گاهي همين نياز به تخليه رواني سبب نوشتن پستايي ميشه كه رسمن وقتوشونو تلف ميكنه !   

 

گاهي يه احساسهايي مي ياد سراغ آدم كه بيش از حد پيچيدند و نميتوني دركشون كني . نميدونم تا حالا پيش اومده با خدا معامله كنين ؟ مثلن بگين خدايا تو اين كارو بكن و من هم در عوضش اين كار رو ميكنم ؟ از خدا پنهون نيست از شما هم پنهون نباشه ما يه زماني خيلي سرمون تو حساب كتاب بود و روزي چند فقره معامله با حضرت حق انجام ميداديم . گاهي ما سود ميكرديم و گاهي هم خدا . هروقت رو غلطك فايده بوديم كه هيچ اما هروقت خبري نبود ايمانمون سست ميشد ! بعدها فهميديم چقدر عقلمون ناقص بوده ! چه معامله اي چه سودي چه زياني !؟ آخه كي اين چرندياتو ريخته بوده تو ذهن يه بچه ؟ مدرسه ؟ تلوزيون ؟ نميدونم والا اما جا داره به خاطر تمام حماقتهايم  در طول دوران جاهليت  از تمام شما عزيزان عذرخواهي كنم !!    

 

سال 82 ما يك تصادف شديد رانندگي داشتيم كه با اجازتون با سرعت 120 كيلومتر در ساعت با يك فروند نيسان شاخ به شاخ كرديم و هردومون هم واژگون شديم ! حالا اينكه چطور يك پرايد ميتونه يك نيسان رو اون هم با گارد آهني جلوش  واژگون كنه فقط كاريه كه از عهده داداشتون بر مياد !  داستان اون تصادف و له شدن ماشين ما و نجات معجزه آساي ما از مرگ خودش يك پست مجزا مي طلبه كه نميخوام الكي سوژه رو حروم كنم پس زياد اصرار نكنيد . حالا اينا رو گفتم كه بگم بعد از اون جريان ، ترس از ماشين تو وجود ما نشست و از اون به بعد پشت فرمون ننشستم و همش از راننده شخصي استفاده ميكردم !!! ترس از پرواز هم چاشني اين مسئله بود كه به لطف ماموريتهاي كاري مجبور به جنگ با آن شدم و رفت پي كارش ! حالا ديگه خسته شدم و ميخوام رانندگی کنم . چند روز پیش هم رفتم ایران خودرو و یک دونه از این فوری هاشو نوشتم تا نظرم تغییر نکنه !  باز هم زمان مبارزه نزديك است !

 

همكاران من هميشه تقريبن تو رنج سني خودم بوده اند مخصوصن كساني كه باهاشون مستقيم كار ميكردم  ! در كار جديدم همكاري دارم كه پيرمرد 30 سال سابقه ای است و نزديك به دوران بازنشستگی . آدم باسواد و با تجربه اي است اما خوب يك اخلاقهاي خاصي هم دارد كه در نوع خودش جالب است ! آدم حساس و نكته بيني است و كمي هم سرعت عملكردش پايين است . واي نميدانيد براي من كه به بابا فرزي معروفم چقدر سخت است كه با يك آدم سرعت پايين كار كنم ! داستانهاي جالبي با او دارم و اين را گفتم تا خبر بدهم بعدها بيشتر از او خواهيد شنيد !

 

چند روز پيش ماموريت به يكي از شهرستانهاي استان رفته بوديم كه سه ساعتي با مركز فاصله داشت . در راه بازگشت از شهري رد شديم كه زادگاه همين همكار پيرمردم بود . از صبح براي يك سفارش برنج صد بار تماس گرفته بود : 20 كيلو بگير ! نیم ساعت بعد : كيلو چنده ؟ خبر بده ! ۲۰دقیقه بعد : چقدر گرون ! 10 كيلو بگير ! ۱۰ دقیقه بعد : كيفيتش اگه خوبه همون 20 كيلو رو بگير ! 5 دقيقه بعد : دو تا 10 كيلو بگير اگه نخواستم بدم به يكي !  15 ثانيه بعد : يه 10 كيلو بگير يه 15 كيلو بگير ! ۱۰ ثانیه بعد : پولشو چطوری بدم ؟ شماره حسابتو اس ام اس کن ! ۵ ثانیه بعد : نه شماره مغازه دار رو اس ام اس کن ! ۲ ثانیه بعد : نه همون شماره خودتو اس ام اس کن ! به هر حال واسه هزارتومنی که قرار بود این برنج ارزونتر بیفته ٬ حدود ۱۰ هزارتومن با موبایل حرف زد و ۸ ساعت وقت کاری رو از جیب بیت المال به فنا داد ! خلاصه تا اونجا پيش رفت كه ميخواستم خودمو از پنجره پرت كنم بيرون ! به هر حال به هر جان كندن سفارش انجام شد و در راه بازگشت جهت تحويل آن ، توقفي در مقابل منزل خواهر ايشان نموديم . ساعت حدود 2 ظهر بود و هيچ كدومتون نميدونيد اين ساعت توي جنوب يعني چي !؟ اصرار كرد كه بريم تو اما من و راننده قبول نكرديم و او رفت تا اون برنج كذايي رو بياره ! درست نيم ساعت ما تو اون گرمايي كه حتي كولر ماشين هم جواب نميداد نشستيم تا آقا برگرده . ميدونيد وقتي برگشت چي گفت ؟ با خونسردي گفت با اجازتون نمازم هم خوندم !!!!  حالا چرا به جاي بعدها تو همين پست از اون آقا نوشتم ؟ بزاريد به حساب فشاري كه از يادآوري اون موضوع بهم اومد !!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط بهار  | 

دلم برای دیوارهای بلند کرم رنگش تنگ شده . برای سقف کاذب نارنجی و چراغهای هالوژن گل بهي رنگش . برای آشپزخانه عروسكي شكل با ديوارهاي شكلاتي رنگش . براي کف پوشهاي سنگی اش . برای پنجره های بلندش که تمام اضلاع خانه را در بر میگرفت . برای اطاق خوابهای کج و کوله اش و آن کمدهای مسخره هوایی اش که تا آن زمان نظیرش را ندیده بودم . براي بالكن كوچك و خنده دارش كه تمام شهر به رويش اشراف داشت . براي چراغ روبه روي قاب پنجره و قار قار كلاغهاي پاييز و جيك جيك گنجكشهاي بهار . دلم براي همه چيزش تنگ شده . براي سر و صداي ماشينهاي اتوبان هم جوارش . براي ماجراهايش . براي مهرباني هايش . براي  خانه اي كه همیشه رنگ خنده داشت . هنوز هم صدای قهقه هایم را که از آن فضا به درون پله ها میپیچید ، میشنوم . از روزی که پا به درونش گذاشتم و اسبابم را باز کردم تا آن روزی که کارتونهای جمع شده ام را تا سقف چیدم ، آن خانه با من می خندید و من با آن خانه می خندیدم . چقدر به نور زیادش خندیدم . نوری که هیچ کاغذی جلوی تابیدنش را نمیگرفت . چند لايه پرده و برچسب و روزنامه براي جلوگيري از تابش نور به درون آن كافي نبود و هيچ اندوهي حريف طنازي ها و شيطنتهايش نميشد . خانه اي كه سراسر شور و شوق بود و خنده . فضايش خلسه آور بود و هوايش سكرآميز و 2 سال زندگي در آن يادآور بهترين لحظات زندگي . انرژي مثبت جاري در آن خانه تا بي نهايت ادامه داشت و خوبي هايش براي من تا هميشه ادامه دارد. چند روز پيش از كنارش گذشتم . در همان لحظه ، آفتاب به روي نماي سنگي اش چرخيد و برق لبخند زيبايش را ديدم . آن خانه هميشه خانه من مي ماند هرچند نه از آن من است و نه در آن زندگي ميكنم !

باز هم به آن روزها رفتم ...     

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط بهار  | 

 

جام خوشرنگش را بالا برد و زيتون سياه را به چنگال زد . مدير قبلي ام را مي گويم . چشمهايش قرمز شده بود  و از صميم قلب مي خنديد . دستش را به كمرش زد و سينه اش را صاف كرد و با صداي بلند در جمع خانوادگي ما گفت :

"شما شايد سالها بعد قدر ايشان را بفهميد . من به جرات مي گويم از بين 100 نفر خانم ممكن است يك نفر مثل ايشان باشد . عزت نفس بالا و توانايي كار در محيطهاي مردانه و مقاومت در مقابل وسوسه هاي مالي مهمترين وجوه شخصيت كاري ايشان است . حيف كه سرمايه گذاري هاي من بي نتيجه ماند و مجبور به خداحافظي شديم . تجربهء سالهاي طولاني كار سخت خود را امشب با شما در ميان ميگذارم . در يك كلام از دو جنس افراد در سیستمتان بهره ببريد . اول افرادي با انرژي زياد و دوم افرادي با انگيزه بالا . و بدانيد تنها اينها هستند كه يك مجموعهء موفق را ميسازند و نتيجه كار را رقم ميزنند . شما اكنون يك فرد با هر دو خصلت را نزديك به خود داريد و هوشمندانه ترين كار اين است كه از تجربيات او استفاده كنيد . مديريت كار را به او بسپاريد و ديگر نگراني بابت هيچ چيز به خود راه ندهيد . متاسفانه در اغلب اوقات ما از چيزهايي كه اطراف خود داريم غافل هستيم و به دنبال دست نيافتنيها هستيم ."

باد تابستاني در بين برگهاي درختان سبز مي پيچيد و صداي موزيك و پايكوبي از يك سوي باغ و صداي موسيقي سنتي از سمت قهوه خانهء سنتي شنيده ميشد . سايه ماه روي آب استخر افتاده بود و با مرغابي ها عشق بازي ميكرد . كفپوش باغ سراسر از سنگفرشهاي زيبا بود و جاي جاي باغ پر بود از ميزهاي سنگي ، شمعهاي تزييني ، جام هاي بلور و گلهاي ليليوم سفيد . مراسم ازدواجي فوق العاده بود . باشكوه و در عين حال صميمي . همه چيز دست در دست هم داده بود تا يك شب رويايي براي مهمانها و يك سفر خاطره انگيز براي من رقم بخورد .

و حرفهاي او ! كه هر چند خوشحالم نكرد - چرا که عادت ندارم از تمجید لذت ببرم - اما اعتماد به نفسم را بالاتر برد و از خدا خواستم به آن چيزي كه لياقتش را دارم برسم چرا كه اين تعريفها از زبان مغرورترين و جدي ترين و موفقترين انساني كه ميشناسم ادا شد .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط بهار  |