امشب یک شب غمگین است . می دانید من فکر میکنم تعداد شبهای غمگین از روزهای غمگین خیلی بیشتر است .چون شبها هستند که ما بیشتر با خودمان فکرهای جور واجور میکنیم . شبها هستند که ما تمام اتفاقات روز را در سرمان می گردانیم و حلاجی می کنیم . شبها هستند که ساکتند و ما فرصت بیشتری برای خلوت کردن با خودمان داریم و در اخر هم این شبها هستند که ما را به دنیای نگرانی ها و دلواپسی ها و دلشوره ها وصل می کنند .
اما صبحها حکایت دیگری دارند . وقتی از خواب بلند می شویم گویی چند ساعتی در خلا بوده ایم و این خلا بین ما و تمام اتفاقات روز قبل فاصله می اندازد . صبح ما را بلند می کند و به یک سمت نو پرتاب می کند . انگار زمین می خواهد شروعی دوباره برای ما رقم بزند و این کار را بیشتر اوقات با ظرافت بی نظیری انجام می دهد . اگر با دقت به داستان شب و روز فکر کنیم حرفهای مهمی برای گفتن دارد . حرفهایی که چه باورشان داشته باشیم و چه نداشته باشیم ، اتفاق می افتند و خواه نا خواه کمکمان می کند تا از یک گذر به گذر دیگر برسیم.
گاهی ساعتهایی در زندگی ادم وجود دارند که تمام نمی شوند . ساعتهایی که این قدر کشدار می شوند که نفست را می گیرند و با بی رحمی تمام به وجودت چنگ می زنند . ساعتهایی که به هر چیزی دست می زنی نه می تواند تو را سرگرم کند و نه درمانی می شود برای دردهایی که در روحت می پرورانی. در این لحظه هاست که تمام شدن روز و خواب شبانه بزرگترین معجزه ایست که از اسمان می تواند بر تو نازل شود .
امشب یکی از ان شبهاست . از ان شبهای غمگینی که خیال پایان گرفتن ندارند. ساعتها روی کاناپه قهوه ای رنگم دراز کشیده ام و روی کوسن های کرم رنگش گریسته ام . وقتی از انجا بلند شدم ، هم طرح اندامم روی کاناپه نقش بسته بود و هم رد ریمل مشکی رنگم روی کوسن هایش دیده می شد. بطری اب معدنی خالی وارونه شده بود و فریاد می زد که من هی اب را از دهان فرو داده ام و از چشم پس داده ام . کنترل تلوزیون و ماهواره و دی وی دی و کولر که چهارپای اساسی خانه اند بی مصرف از همیشه روی میز روبه رو چمباته زده بودند و حتی یکی از کتابهایی را هم فقط زحمت حمل و نقلشان را از این اتاق به ان اتاق می کشم ، باز نشده بودند . همه چیز حکایت از بی حوصلگی من داشت .
آیا من ادم بدی هستم ؟
تاکنون چند بار این سوال از خودتان پرسیده اید ؟ آیا پیش می آید که خودتان را قضاوت کنید ؟ آیا پیش می آید که احساس ناتوانی کنید ؟ چقدر خود را در رنجی که بر دیگران می گذرد سهیم می دانید ؟ ایا به دنبال تقصیر ها و گناهان خود می گردید ؟ آیا احساس مسئولیت می کنید ؟ تا کنون چند بار دلتان خواسته که خدا قدرتی به شما می داد که لااقل به کاستی های اطراف خودتان پایان دهید ؟ لطفا با دقت فکر کنید . آیا تاکنون از صمیم قلب ارزو کرده اید که ناراحتی کسی یا کسانی به شما منتقل شود ؟ ایا از خدا خواسته اید چیزی را از شما بگیرد و به دیگری بدهد ؟ چقدر تلاش می کنید تا دیگران را شاد کنید ؟
آیا من دیوانه هستم ؟
چند روز پیش یکی از همکاران میگفت چهل ساله که شوی ، فصل شروع سوالهاست . چرا که در آن زمان، زندگی تقریبا به یک پایداری نسبی رسیده و هر چه که قرار بوده بشوی ، شده ای و دیگر پس از آن ، زمان فرو رفتن در فلسفه زندگی و اغاز پرسشهاست . میگفت یک مرضی هست که به آن "بیماری سلامتی" می گویند و مخصوص انسانهاییست که معمولا به همه اهدافشان رسیده اند و زندگی ارام و بی دغدغه ای هم دارند .
خدایا من که تا آن زمان ده سال فاصله دارم و هنوز هم به هیچ کدام از اهدافم نرسیده ام . آیا کمی در مورد من شتاب نکرده ای ؟